تبليغاتX
نهايت شب
همه لرزش دست و لبم اين است كه عشق گريزي گردد پناهگاهي نه.............
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 0:23  توسط بهار | 
چند روزه كه مهمان داريم و ارامش نداريم / بيمارستان خيلي خلوته و من دو روزه كه شيفت ندارم خيلي بي حوصله هستم و نمي دانم كه اينده ام چي مي شه گويا من هم بايد به اين قضيه عادت كنم تنهايي و تنهايي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:16  توسط بهار | 
امروز هم مثل روزهای قبل همون کارهای تکراری رو انجام دادم                                                        دیگه از این تکرار خسته شدم از خودم هم خسته ام                                                                    چرا او کمکم نمی کند همونی که بالای سرمه                                                                              دیگه حتی به اینده هم فکر نمی کنم وای چقدر تنها هستم  یه روز بهتر از اینا فکر می کردم اما حالا............

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:43  توسط بهار | 
این روزها با بدنیا امدن برادر زاده ام فرصت کمتری دارم که به خودم فکر کنم و گذشته ام / دوستم میگه تو در گذشته زندگی می کنی و اینده را فراموش کرده ای / اره اما تمام خاطرات زیبای من در گذشته است / عشقم و .... دانشگاه و ... بعضی وقتا از اینده می ترسم و نمی دانم که بالاخره چی می شه / من به اون چیزی که می خواستم نرسیدم و....همه می گن خوشبینانه فکر کن اما چطوری؟؟؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:18  توسط بهار | 
خيلي وقته كه احساس تنهايي خاصي مي كنم فقط ميرم بيمارستان و برمي گردم بدون هيچ انگيزه اي نمي دونم فردا چي مي خواد بشه دلم مي خواد برم يه جاي دور كه هيچ كسي رو نبينم از همه خسته ام حوصله هيچ كس رو ندارم /                چه لذتي است كه عاشق بنگري چه رحمتي است كه عاشق شوي و چه بركتي است كه عاشق بماني                  ولي حيف كه انسانهاي حالا ارزش عاشقي ندارند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:52  توسط بهار | 
دیشب من و بخت و شادی و غم با هم سفرکردیم به دیارعدم             چونانسفران در نیمه ره بخت بخفت و شادی رفت و من ماندم و غم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 23:50  توسط بهار | 
هركسي يه روز مياد يه روز ميره         يكي با دلش مياد يكي با پاهاش            ولي مواظب باش كسي با پاهاي خودش از دلت بيرون نره........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:56  توسط بهار | 

ای کاش اشکی بوده ام

که در چشمانت به دنيا می آمدم

 و بروی گونه هايت می زيستم و در کنج لبانت می مردم

 تا بدانی که چقدر دوستت دارم

ای کاش بلبلی بودم و بر روی دستاهايت می نشستم

و از دستت دانه بر می چيدم و

 برايت شعرهای عاشقانه می خواندم

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:25  توسط بهار | 
چند روزه كه دارم از اين زندگي خسته ميشم / ديكه تحمل ندارم / هيچ انگيزه اي در زندگي ندارو و تنها خاطره هايم مانده كه عذابم ميدهد/ اي كاش ميشد همه چيز رو فراموش كرد ولي.........    اي كاش هيچ وقت عاشق نمي شدم كه حالا خيالش عذابم بده...................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 0:18  توسط بهار | 

دنيا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد

 

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری

 

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

 

به رسم و آيين هرگز به هم نمی رسند

 

و اين رنج است. زندگی يعنی اين ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 23:3  توسط بهار |